عشق، هرگز متوقف نخواهد شد

تو تنها کسی هستی که تو این دنیای رنگارنگ بهم داده شده.

من در سال ۱۹۹۶ با همسرم آشنا شدم. در آن زمان، از طریق معرفی یکی از دوستانم، یک قرار ملاقات بدون اطلاع قبلی در خانه یکی از اقوامم ترتیب داده شد. یادم می‌آید وقتی داشتم برای معرف آب می‌ریختم، لیوان به طور تصادفی به زمین افتاد. نکته شگفت‌انگیز این است که لیوان نشکست و قطره‌ای آب هم نریخت. خواهرشوهر بزرگترم با خوشحالی گفت: «نشانه خوبی است! این باید یک ازدواج خوب باشد و شما دو نفر مطمئناً موفق خواهید شد!» بعد از شنیدن این حرف، همه ما کمی خجالتی هستیم، اما بذر عشق بی‌سروصدا در قلب‌های یکدیگر کاشته شده است.

«بعضی‌ها می‌گویند عشق یعنی صد سال تنهایی، تا وقتی که کسی را پیدا کنی که بی‌وقفه از تو محافظت کند، و در آن لحظه تمام تنهایی‌ها دوباره به سراغت می‌آیند.» من فرزند ارشد خانواده‌ام هستم. جدا از بیشتر پولی که از فروش لباس به دست می‌آوردم، می‌خواستم هزینه‌های بزرگ کردن دو برادر کوچکترم را برای رفتن به دانشگاه پس‌انداز کنم.
وقتی شوهرم چی در میدان نفتی سونگ‌یوان کار می‌کرد، هر شش ماه یکبار استراحت می‌کرد. وقتی دوباره همدیگر را دیدیم، چی دفترچه حقوقش را به من داد. در آن لحظه، کاملاً مطمئن بودم که فرد اشتباهی را انتخاب نکرده‌ام. ازدواج با او باعث شد احساس خوشبختی کنم.

بدون هیچ ماجرای عاشقانه‌ای، عروسی ما در ۲۰ فوریه ۱۹۹۸ برگزار شد.
در ۵ جولای سال بعد، اولین پسرمان، نای شوان، به دنیا آمد.
از آنجایی که هر دوی ما شاغل هستیم، باید پسر هشت ماهه‌مان را به روستا، پیش مادربزرگش برگردانیم. گاهی اوقات بعد از یک روز شلوغ، وقتی شب به خانه می‌رسم واقعاً دلم برای بچه‌هایم تنگ می‌شود، بنابراین سوار تاکسی می‌شوم و عصرها برمی‌گردم، مقداری شیر خشک می‌خورم و با عجله برمی‌گردم.

به خاطر شرایط بد خانه، برای خرید زغال باید حساب و کتاب کنیم و حتی گاهی اوقات مجبوریم برای پخت و پز چوب خرد کنیم. در سخت ترین زمان، میزان غذا در یک هفته یک تکه توفو است. هر روز می توان یک مشت سبزیجات سبز و یک تکه زغال داشت که بهار ماست.
زمستان آنقدر سرد بود که من و پسرم ساعت چهار صبح از خواب بیدار شدیم و شوهرم هم بلند شد و برای ما اجاق گاز روشن کرد.
یک سال، وقتی خانه‌ی ییلاقی اجاره‌ای فوراً تخریب شد، من و پسرم مجبور شدیم از آنجا نقل مکان کنیم.
در آن زمان، تلفن همراه وجود نداشت و چی نمی‌توانست در محل کارش با او تماس بگیرد. وقتی به محل سکونتش برگشت، ما رفته بودیم. مشتاق بودیم قبل از اینکه از صاحب یک مغازه کوچک خبری بگیریم، از او سراغی بگیریم.
چی مخفیانه در دلش قسم خورد که به هر حال برای مادرمان و مادرم خانه‌ای از آن خودشان خواهد ساخت! در این بین، ما انباری، خانه‌های ییلاقی و تخته‌هایی اجاره کردیم و بالاخره خانه کوچک خودمان را داشتیم و مغازه لباس‌فروشی کم‌کم از یک پیشخوان به چهار مغازه رسید.
آن روزهای سخت، فراموش‌نشدنی‌ترین خاطرات زندگی شده‌اند.
زندگی همیشه با شادی‌ها و غم‌ها همراه است.
چند سال پیش، معاینه فیزیکی من نشان داد که از لیومیوم رحمی رنج می‌برم. قاعدگی بیش از حد و درد در ناحیه کمر و پایین شکم حواسم را پرت می‌کرد.
متخصص زنان محلی به من گفت که برای درمان کامل لیومیوم، هیسترکتومی لازم است.
وقتی فهمیدیم که سونوگرافی غیرتهاجمی با تمرکز بالا در هایفو می‌تواند رحم را حفظ کند و هیچ زخمی در عمل جراحی وجود ندارد، دوباره امید را در خود دیدیم.
عمل جراحی مدیر چن چیان آنقدر موفقیت‌آمیز بود که ما روز بعد پس از استراحتی کوتاه، با عجله به زادگاهمان برگشتیم.
حالا قاعدگی من به طور واضح کاهش یافته و علائم ذهنی من بسیار کمتر شده است.
به لطف تیم دکتر چن، توانستم رحم را نگه دارم و همچنان یک زن کامل باشم.
ممنونم دکتر. ممنونم عزیزم، بابت مراقبت و همراهی‌ات در طول این سال‌ها!


زمان ارسال: ۱۴ مارس ۲۰۲۳